استاد حمید سبزواری : پدر شعر انقلاب / نوشته دکتر عزیزالله سالاری

مبارز نستوه ی که در فراز و فرودهای نهضت روح خدا، چه زجرها و در به دری ها که نکشید و چه دلیری هایی که همراه با مبارزان روشنگر و طاغوت ستیزی چون دکتر علی شریعتی از او جلوه گری نکرد.

متن زیر یا عنوان پدر شعر انقلاب نوشته دکتر عزیز الله سالاری عضو هیئت علمی دانشگاه صدا و سیما که به تحریریه بهبهانما ارسال شده و عینا منتشر می شود.

باسمه الحق

عاشقان را عشق فرمان می دهد منزل به منزل        گه به خاک تیره خفتن گه فراز دار رفتن

درگذشت شاعر گرانمایه و حماسه سرا، پدر شعر انقلاب اسلامی –زنده یاد استاد حمید سبزواری- کوهی از اندوه و حسرت بر دلهای یاران نشاند. سرایندۀ شوریده ای که با هنر دل انگیز شعر، در خیزش توده های محروم برای اعتلای انقلاب اسلامی ایران و تحقق آرمان های خمینی کبیر (رض) دمی نیاسود و چه بی قرار و پرشرار در این میدان های خون و قیام جوشید و خروشید و درخشید.

از سرود «برخیزید ای شهیدان راه خدا» در آستان ورود خورشید به زمستان ایران، تا «این بانگ آزادی است کز خاوران خیزد»، تا مثنوی حماسی و جاودانۀ «برخیز تا بار سفر بر باره بندیم /دل بر عبور سنگ و خار و خاره بندیم» که در وصف انتفاضۀ فلسطین و لبنان سروده است و نیز سروده های در فراق شهیدان پرآوازه (مطهری، طالقانی، رجائی، باهنر و…)، تا غزل خونرنگ:

«ای خوشا با فرق خونین در لقای یار رفتن/ سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن

رخصت دیدار جستن، لَن ترانی ناشنودن/ در رضای حق به طور عشق موسی وار رفتن…»

همه و همه به فرمان عشق متعالی اش به دین و دیار و یار دردمندانه با ساز سخن دل ها را می نواخت.

مبارز نستوه ی که در فراز و فرودهای نهضت روح خدا، چه زجرها و در به دری ها که نکشید و چه دلیری هایی که همراه با مبارزان روشنگر و طاغوت ستیزی چون دکتر علی شریعتی از او جلوه گری نکرد.

نگارنده که دیری است با این چهرۀ فرزانه و ماندگار افتخار آشنایی داشته ام، به ویژه در سال های 1380 تا 1383 که عضو شورای موسیقی و سرود صدا و سیما بودم، هفته ای سه نشست با وی داشتم که همگی برای این حقیر مشتاق خاطره انگیز و به یاد ماندنی است.

قوّت در مواضع، تقیّد به دین و انقلاب، زجر دیدگی و پایداری، حُسن اخلاق و ادب، استادی و سنجیدگی در هنر شعر، فروتنی و فرازمندی، جاذبه و دافعۀ به جا و به هنگام، همه جلوه هایی نیکو از سجایای شخصیتی این شاعر نامور و پرآوازه است.

سالاری

روزی از سالهای 83-82 به اتفاق آن بزرگوار به ماهشهر آمدیم تا در برنامه ای بنده سخن بگویم و او شعر بخواند. شب هر دو در یک اتاق به استراحت پرداختیم. نیمۀ شب متوجه شدم که استاد روی تخت نشسته و خوابش نمی برد. گفتم: اتفاقی افتاده؟گفت: فکر کنم تلفن همراهم در کوچه و یا خیابان افتاده. با موبایل خودم شمارۀ استاد را گرفتم ولی خاموش بود. برخاستیم و کوچه و خیابان اطراف را گشتیم و چیزی نیافتیم و مأیوس به خوابگاه برگشتیم. وی می خندید و می گفت: از گم کردن موبایل آن چنان ناراحت نیستم؛ از این نگرانم که فردا همسرم می گوید: «نتوانستی دو شبانه روز خودت را اداره کنی و وسایلت را گم کردی و شوخی هایی از این دست و هردو در آن دل شب قهقهۀ خنده مان بلند بود. ناگهان احساس کردم که آن گوشی باید در همان اطراف باشد. گفتم: استاد همه جا را گشتیم جز زیر تخت شما را! خم شدم و به زیر تخت نگاهی انداختم و گفتم: تکبیر. استاد خوشحال شد و فهمید که موبایلش پیدا شده است. بعد از آن با شکر خداوند و خیال راحت خوابید. در آن سفر از نکته پردازی های استادانه اش بهره های بسیار بردم. و پاره ای از سروده های این حقیر را اصلاح نمود. مثلا مطلع یکی از مثنوی هایم پیرامون شهیدان جاوید الاثر چنین بود:
وقتی که رفتی آسمان رنگ شفق بود باران اگر از دیده می بارید حق بود
استاد فرمود: باریدن باران از دیده که شاهکار نیست، باید بگویی: “آتش اگر از دیده می بارید حق بود” و واقعا تذکر استادانه و به جایی بود که طبق نظر او شعر را پیرایش و ویرایش کردم.

روزی به وی گفتم: یکی از آقایان می گوید من چند روزی با دکتر علی شریعتی بازداشت بودم و ندیدم که نماز بخواند! استاد از این سخن ناصواب برآشفته شد و در پاسخ گفت: «من سال ها با علی حشر و نشر داشته ام و همیشه شاهد عبادات و نماز و نیاز او بوده ام؛ چرا برخی چنین ناروا می گویند؟

دفاع او از شریعتی نه به خاطر زادگاه مشترکشان (سبزوار) که از سر صداقت و انصاف و دلدادگی به حقیقت بود؛ وگرنه نسبت به کسانی از زادگاهش دل پرخونی داشت. او شعر بلندی دربارۀ دکتر علی شریعتی داشت و در سال 1381 روزی ابیاتی از آن را در مرکز موسیقی صدا و سیما برایم قرائت کرد و سپس گفت: امشب تماس بگیر تا تمام شعر را برایت بخوانم. شب زنگ زدم و آن سرودۀ زیبا را با شور و حالی ستودنی خواند و من هم تند تند نوشتم. حیف که اکنون آن سروده را ندارم. او بسیار به آیندۀ انقلاب اسلامی و پیوندش با قیام و انقلاب حضرت مهدی (ع) دل باختگی داشت و خوش داشت که در حلقه های دوستان و اهالی شعر و ادب از آیندۀ ظهور و نشانه های آن بگوید و قدرشناسی نسبت به انقلاب و نظام جمهوری اسلامی را با احساس و اعتقادی استوار برای مردم بیان کند.

استاد سبزواری به اتفاق صاحب نفسی چون گلریز و اهنگ سازی مانند احمدعلی راغب، گروهی بودند که سرود و موسیقی انقلاب را اعتلا بخشیدند. استاد می گفت: «بیشتر آهنگ های سرودها و یا موتیف ها و تم اصلی ملودی را خودم می سازم» و این برای بنده شگفت آور بود.

روزی از استاد راغب در این باره پرسیدم و وی بر گفتۀ استاد سبزواری صحّه نهاد. نیز پرسیدم: برای آهنگ سازی سرود، اشعار معلم دامغانی را می پسندی یا اشعار آقای سبزواری را؟ آقای راغب گفت: اشعار سبزواری روان تر و برای سرود مناسب تر است.

نقل می کنند که روزی سید احمد آقا دیده بود که حضرت امام خمینی (رض) هنگام قدم زدن رادیو را به گوشش چسبانده بود و چه پر احساس به سروده استاد سبزواری با صدای حسام الدین سراج و دکلمه پر شور زنده یاد فرج الله سلحشور پیرامون فلسطین و لبنان گوش جان می سپرد؛ همان سروده “برخیز تا بار سفر بر باره بندیم …” آنجا بود که امام سخنان تحسین آمیزی درباره آن قطعه از سرود و موسیقی فرموده بود.

حقا که این قطعه های شعر و موسیقی از افتخارات هنر و ادب پس از انقلاب است و قطعا مانا و جاویدان است آری شخصیت او همانند شخصیت های شاعران انقلابی در عصر امامان معصوم (ع) چون کمیت اسدی، دعبل خزاعی و سید حمیری بود که دین مدار بودند و مبارز.

در سال 1381 از سوی انجمن قلم و به اهتمام استاد محمدعلی معلم دامغانی و اقای محمدرضا سرشار (رهگذر)، نکوداشتی در سالن کوثر صدا و سیما برای استاد سبزواری برگزار شد. در آن روز بزرگان شعر و ادب از جمله زنده یادان: نصرالله مردانی و دکتر سید حسن حسینی هم بودند. استاد سرشار نکته ای را به اشارت گفتند که این نکوداشت به معنای پایان عمر استاد سبزواری نیست. امیدوارم که او سال های سال زنده باشند و به ریش همۀ کسانی که چنین می¬پندارند بخندد. او گرچه به عنوان چهرۀ ماندگار شعر و ادب برگزیده شد و نشان درجه یک فرهنگ را دریافت کرده بود، اما هرگز با این عنوان ها به سیری کاذب تن نداد و چونان مبارزی تازه نفس برای وظایف دینی و اهداف انقلابی اش کوششی خستگی ناپذیر داشت.

بنده اشعار او را نه در قالب و سبک ادبی؛ بلکه در محتوی و هدف و خط فکری به اشعار علامه اقبال لاهوری مانند می کنم که جانمایه های سروده هایش سراسر خیزش، بیداری، حماسه، ستم ستیزی، سرفرازی و شکوه و کرامت و انقلاب اسلامی است؛ بنگرید:

خوش نشینان ساحل بدانند
موج این بحر را رامشی نیست
دل به امید رامش نبندند
بحر را ذوق آسایشی نیست
یا:
گاه سفر آمد برادر ره دراز است
پروا مکن بشتاب همت چاره ساز است
تکبیر زن لبیک گو بنشین بر اهوار
مقصد دیار قدس هم پای جلودار
یا:
راه رجا بسته نیست گرچه رجائی برفت ریشه به جا ماند اگر برگ و بری می رود
بی هنران را بگو کنج هنر زان ماست
گرچه ز ملک هنر باهنری می رود
یا:
این بانگ آزادی است کز خاوران خیزد فریاد توفان هاست کز نای جان خیزد
آتشفشان قهر ملت های دربند است
حبل المتین توده های آرزومند است

استاد گویی قالب شعر را بهانه ای و ابزاری متعالی برای بیان اندیشه ها، آرمان ها و آموزه های دینی و انقلابی برگزیده بود؛ همان که اقبال می گوید:

نغمه کجا و من کجا ساز سخن بهانه ای             سوی قطار می کشم ناقۀ بی زمام را

سروده های او گرچه همرنگ تندر و توفان توفنده و ستیهنده بود؛ اما روان و دلاویز و شیرین بود؛ همچون خرماهای کب کاب دشت بهبهان که وقتی به وی تقدیم می کردم، صمیمانه می گفت: «در عمرم خرمایی مثل خرمای بهبهان نخوردم».
او فرزند باصلابت و ورزیدۀ کویر که در پر قو بزرگ نشده بود؛ تو گویی برای دین و انقلاب زاد و زیست و پرکشید. و عشق به ولایت و آل علی (ع) و رهایی توده های محروم زاد و زیست و پرکشید. به گفته اقبال:
پس از من شعر من خوانند و دریابند و می گویند
جهانی را دگرگون کرد یک مرد خودآگاهی

روحش شاد و بهشت جاودان جایش باد!
والسلام 24/3/95 تهران عزیزالله سالاری